چگونه؟ چگونه؟

میخوام با تو باشم

 

هنوز عاشقونه

 

ولی نازنینم

 

چگونه؟ چگونه؟

 

چگونه؟چگونه؟


 

نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه یازدهم خرداد 1393 ساعت 9:48 موضوع | لینک ثابت


بین خودمان باشد


گاهی بی هیچ بهانه کسی را دوست داری

اما

گاهی با هزار دلیل هم نمی توانی یکی را دوست داشته باشی

اعتراف میکنم من هنوز

گاهی

یواشکی خواب تو را می بینم

یواشکی نگاهت می کنم

صدایت می کنم

بین خودمان باشد

 من هنوز

تو را

یواشکی

                                              دوست دارم


 

نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه سیزدهم فروردین 1393 ساعت 11:26 موضوع | لینک ثابت


یکی بود یکی نبود


یکی بود یکی نبود، اونی که بود تو بودی و اونی که نبود من بودم.

یکی داشت و یکی نداشت، اونی که داشت تو بودی و اونی که تو رو نداشت من بودم.

یکی خواست و یکی نخواست، اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو

نخواست من بودم.      

یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان

نیاورد من بودم.

 یکی برد و یکی باخت، اونی که برد تو بودی اونی که دل به تو باخت من بودم.

 یکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بودی و اونی که " دوست دارم " رو به هیچ کس

 کی ماند و یکی نماند، اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم

جز تو نگفت من بودم. 

و اونی که تو رو نداشت من بودم.

  یکی خواست و یکی نخواست، اونی که خواست تو بودی اونی که بی تو بودن رو        
نخواست من بودم.
  یکی آورد و یکی نیاورد، اونی که آورد تو بودی اونی که جز تو به هیچ کس ایمان نیاورد من بودم.
  یکی گفت و یکی نگفت، اونی که گفت تو بود و اونی که " دوست دارم " رو به هیچ کس  جز تو نگفت من بودم.
  

یکی ماند و یکی نماند، اونی که ماند تو بودی اونی که بدون تو نماند من بودم


 

نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ساعت 12:2 موضوع | لینک ثابت


مطلبی از اون

الف:


باید از بهترین دوست ترسید

زیرا

هیچکس تو را آنقدر عریان ندیده

 

که جای دقیق زخمها را بداند!!!


 ب:


دوباره سیب بچین حوا !

من خسته ام ؛

بگذار از زمین هم بیرونمان کنند...!!!



 پ:


روز هایی که دلم میگیرد یاد حرف پدر ژپتو می افتم

 

که می گفت :


پینوکیو چوبی بمان ، انسان ها سنگ اند ، دنیایشان قشنگ نیست !!!



ت:


آنقدر دوستت دارم که هر چه بخواهی همان را بخواهم.


اگر بروی شادم و اگر بمانی شادتر.


تو را شاد میخواهم.


با من یا بی من.


بی من اما اگر شاد باشی کمی فقط کمی ناشادم

 

و این

 

همان عشق است و عشق

 

همین تفاوت است


همین تفاوت که به مویی بسته است


و چه بهتر که به موی تو بسته باشد


خواستن تو تنها یک مرز دارد و آن , و آن نخواستن توست !!؟


و فقط یک مرز دیگر ,و آن آزادی توست

تو را آزاد میخواهم.

ج:


 
می خواهم برگردم به روزهای کودکی آن زمان ها که :
 
 
پدر تنها قهرمان بود .
 
 
عشــق ، تنـــها در آغوش مادر خلاصه می شد
 
 
بالاترین نــقطه ى زمین ، شــانه های پـدر بــود ...
 
 
بدتـرین دشمنانم ، خواهر و برادر های خودم بودند .
 
 
تنــها دردم ، زانو های زخمـی ام بودند.
 
 
تنـها چیزی که می شکست ، اسباب بـازی هایم بـود
 
 
و معنای خداحافـظ ، تا فردا بود...!
د:
 
هیچ گاه بر اساس ظواهر قضاوت نکن که بازنده ای
مخلص کلام:
 
سکوتم از رضایت نیست
 
دلم اهل شکایت نیست
 
هزار شاکی خودش داره
 
خودش گیره گرفتاره



 

نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه نوزدهم دی 1392 ساعت 11:57 موضوع | لینک ثابت


ایمان


ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ

 ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﺩﺭ ﺟﺴﺘﺠﻮﯼ ﻗﺎﻓﯿﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﺷﻢ
ﺑﯽ ﺁﻧﮑﻪ ﻭﺍﮊﻩ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺍﻧﺘﺨﺎﺏ ﮐﻨﻢ
ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺑﻨﻮﯾﺴﻢ
ﮐﻪ ﻣﯽ ﺩﺍﻧﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﺩﻭﺳﺘﻢ ﺩﺍﺭﯼ
ﻫﺮ ﺳﭙﯿﺪﻩ ﺩﻡ
ﯾﮏ ﺳﺒﺪ ﻣﻬﺮﺑﺎﻧﯽ ﺍﺯ ﺗﻮ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ
ﭘﺲ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ 
ﺯﯾﺮﺍ ﺗﻮ ﺧﺎﻟﻖ ﭼﺸﻢ ﻫﺎﯼ ﻣﻦ
ﻣﺤﺒﺖ , ﺻﺒﻮﺭﯼ , ﺷﮑﯿﺒﺎﯾﯽ ﺭﺍ ﻧﯿﺰ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺍﺭﺯﺍﻧﯽ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﯼ
ﺍﺷﮏ ﻫﺎﯾﻢ ﺭﺍ ﭘﺎﮎ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﺁﺭﺍﻡ ﻣﯽ ﮔﯿﺮﻡ
ﺯﯾﺮﺍ ﻣﻦ ﺑﺎ ﻋﺸﻖ ﺗﻮ ﻣﯿﺜﺎﻕ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻡ

ﻭ ﺑﻪ ﺁﻥ ﺍﯾﻤﺎﻥ ﺩﺍﺭﻡ

http://goftomanedini.com/attachment.php?attachmentid=80170&stc=1&d=1349687145


 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه نهم دی 1392 ساعت 9:22 موضوع | لینک ثابت


قیمت جان



هنوز هم برای تو می نویسم.تویی که هیچ گاه عشقم.احساسم و بودنم را کامل با توتقسیم نکردم.


برای تو می نویسم که تمام ثانیه هایم را با تو بودم برای تو که تمام هستی ام بودی و هستی و هنوز هم

برای تو می نویسم.با دلی شکسته که اگر هزاران بار دیگر هم بشکند بازهم به عشق تو خواهد تپید.

برای تویی که همچون خون در رگ های تنم جاری هستی تویی که براحتی از من دل می کنی اما من

 

به قیمت جان کندن هم نمی توانم از تو بگذرم. برای تویی که هرم نفسهایت را هنوز بر گونه هایم حس میکنم و

من جرعه جرعه از عطش خواستنت رو به زوالم.برای تویی که می دانی در این روزگار غریب تنها به تو

دلخوشم.برای تو می نویسم تویی که عزیزترینی!!!تویی که برای ترسیمت در کوچه پس کوچه های ذهنم به

دنبال واژه می گردم و باز هم  حیران و پریشان تنها با نامت آرامش می گیرم.برای تو می نویسم به وسعت

تمام تنهایی ام.برای تو که قلبم برای ابد در دستان توست.برای تو که باور نداری بی تو چقدر تنها و دلتنگم .

دلواپسم. دلواپس لحظه های تو.... دلواپس تو... تویی که دلواپسی ام را از نگاهم میفهمی.

 

گاه با خود می اندیشم مگر دنیا چه ارزشی دارد تمام دنیایم فدای یک لحظه شادی تو. بگذار من تنها بمانم.

بگذار من دلتنگ بمانم.بگذار من نباشم. شاید سهم من از با تو بودن  همین  است.  بگذار سهم چشمهای من تا

ابد اشک گرمی باشد که از شور عشق تو گونه هایم را نوازش می دهد.بگذار سهم من شب بیداری و

دلواپسی باشد.بگذار من بمانم با خاطراتت.با یادگاری هایت.با حسرت هایم.با بی توبودن.

بگذار در شب های بی کسی ام  سر بر شانه های تنهایی بگذارم  آنقدر بسوزم تا آهسته آهسته بمیرم.

 

ناجی لحظه هایم!!! تو را تنها برای خود  نمی خواستم تو را برای با هم بودن می خواستم. می خواستم تو

 تکیه گاهم باشی و من پناهگاه خستگی هایت.می خواستم تمام خوبی های دنیا را در کنار تو داشته باشم.


 

می خواستم با تو در برابر ناملایمات روزگار بایستم تویی که تنها دلگرمی ام بودی  و هنوز هم هستی.

 

  باشد!!! بگذار تمام خستگی های دنیا برای من بماند.  وقتی تو نیستی دیگر چه فرقی می کند که دنیا برویم

لبخند بزند یا.وقتی تو نیستی می خواهم دنیا هم نباشد.دیگر فرقی ندارد که خورشید از کجا طلوع می کند و یا

باران مرا  دلتنگ تو می کند.تو  به افق های خوشبختی بنگر.برایت دعا میکنم عشق جاودانه ام.

 

 

                                                          دنیا چه ارزشی دارد                                                                       تو به فرداها بنگر....


 

نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه پنجم دی 1392 ساعت 13:24 موضوع | لینک ثابت


هجوم دلتنگی

هرگاه که چشمهایت از عشق بارانی می شوند انگار پل معلقی کشیده اند بین نگاه من با

تو.ابروان به هم پیوسته ات را می گویم انصافا انگار خدا هم مهندسی بلد است.

من عشق را می ستایم چرا که هرچه با اوست بودنی است.

همدل و همراه من در سختی و درماندگی

شد برایم همدمی در منتهای سادگی

کم توقع ، بی ریا و پاکدامن هست او

می دهد بردیگران او درس از افتادگی

می کشد بر دوش خود سنگینیِ هرکار را

چیست این ایثار جز یک چشمه از دلدادگی

تکیه بر پای توانای خودش همواره کرد

داد بر نامردمان یک درس از آزادگی

از خدا خواهم که پاداشی نکو بر او دهد

در تمام عمر باشد ایمن از واماندگی


 

نوشته شده توسط من و اون در شنبه سی ام آذر 1392 ساعت 10:10 موضوع | لینک ثابت


خواب اون

دو شب پیش اون خواب دید(بین ساعت 2 نیمه شب تا سحر) بعد از چند وقت


ندیدین من قراری برای دیدار باهاش گذاشته و با هزار ذوق و شوق رفت که


بره سر قرار اما من زنگ زد که بیا خونه اون بهش گفت مگه قرارنبود بریم


بیرون ناهار و بعدش بریم... که من گفت نه بیا خونه.خلاصه اون بیچاره بعد از


چند وقت دلتنگی با هزاران امید میره سمت خونه من و برای خالی نبودن


دست باخرید گل و شیرینی دستهاشو  هم پرمیکنه. تو فکر ناقصش چه


تصمیم ها که ردیف نکرد و این تصمیم ها اونقدر شیرین بودن که ناخودآگاه رو


لبهای اون خنده نقش می بست و تو دلش قند آب میشد.میرسه به خونه من


و در میزنه داداش کوچیکه در رو باز میکنه و صدای بفرمائید داخل از تو حیاط


میاد میره تو خونه میشینه اما فضا براش سنگینه.نگاه ها نگاه قبل


نیست مادر و پدر من مثل قبل تحویلش نمیگیرن.نگران میشه اما به خودش


میگه مشکلی نیست حتما از دوری زیاده که غریبگی میکنن.اما من هم من


قدیم نبود نگاهش که همیشه مشتاق دیدین اون بود این دفعه  حرارت


قبل رو نداشت و  دو تا مردمک شیطونش از نگاه اون فرار میکرد و


سعی میکرد جوری قرار بگیره که چشم تو چشم اون نشه.اشاره ای به من


کرد یعنی که خبری شده ؟ و من با کج کردن لب و شونه هاش گفت که نه


چه خبری؟اما اون نگران بود چند وقت بود که یه حسی داشت.نگران بود.در


رفتار من که همه زندگیش بود تغییر حس میکرد.بعد از نیم ساعت احساس


کرد که


من مشوش شده و بی قراره با حرکاتی که از من سر زد فهمید که باید بره


پس با اینکه تصمیم به موندن داشت گفت که کاری پیش اومده و باید


بره.وداع کرد و رفت اما از کوچه که اومد بیرون دلش طاقت نگرفت پشت یه


ماشین قایم شد و سرک کشید 5 دقیقه نگذشته بود که دید من اومده سر


کوچه(چه تیپی.چه هیکلی.به به)تو دلش براش آیت الکرسی خوند که


ازشربلا و چشم زخم درامان باشه اما بی قرار بود تو فکرش کلمات رژه می


رفتن اونکه وقتی من  پیشش بودم نشون میداد که سر درد داره و بی


حوصله است پس چی شده که حالا اینجوری خوشتیپ و خندون سر کوچه


منتظره؟برای جواب سوالش زیاد منتظر نموند. دید یه آدم بی قواره اومده


سر کوچه و دلبرش.زندگیش.عشقش.همه دلیلش برای زنده بودن با خنده


رفت سمتش و سوار ماشین بی قواره شد.بیچاره اون داشت قبض روح


میشد.دیگه طاقت نیاورد و رفت سمت ماشین من تا اون رو دید جا خورد و


گفت :مگه نرفته بودی ؟اون در جواب گفت رفته بودم اما یادم اومد که هدیه


شما رو ندادم پس برگشتم برای دادن هدیه.ببخشید مزاحم شدم کاری


نداری؟من که دید اوضاع خرابه از ماشین پیاده شد و به اون گفت:فکر بد نکن


آخه دیدم با تو آینده ای نیست چند وقت قبل فال گرفتم و خیلی چیزها بهم


گفت و بعد اون یکسری تصمصمات گرفتم.اون گفت:چرا بهم نگفتی ؟من


جواب داد چون نمیدونستم چی جوری بگم.اون گفت چی جوری نداره من که


بهت همیشه میگفتم هر چی شده بهم بگو من تحمل دردهای بیشتری رو


دارم خودت که بهتر میدونی.نمیدونی؟من با گریه گفت: نمیتونستم چون


میترسیدم دیگه ازت خبردار نشم و بی خبری از تو نگرانم میکنه.باید از اوضاع


احوالت خبر داشته باشم.اون در جواب من گفت: من مادر نمیخوام بلکه دلدار


می خوام.یار میخوام.عشق میخوام.حقم  این نبود اما خوب هرطور که تو


راحتی اصلا از اولش هم همینطور بوده نبوده؟ همه کارها برای راحتی تو


بوده نبوده؟من فقط نگاه میکرد.اون باچشمهای اشکبار بدون خداحافظی و


فقط باگفتن مواظب خودت باش راهش رو کشید و رفت یه راه طولانی بدون


همسفر.من سوار ماشین بی قواره شد و ماشین راه افتاد زیاد دور نشده


بودن که یه صدای بلندی تو خیابون پیچید. بی قواره که خیلی فضول بود


ایستاد تا ببینه چه خبره من بهش گفت چرا ایستادی؟ بدبختی مردم که نگاه


کردن نداره(جمله ای که همیشه اون میگفت)اما بی قواره نتونست


فضولیش رو کنترل کنه و رفت تا ببینه که چه خبره من هنوز تو فکر اون و


چشمهای اشکبارش بود که بی قواره برگشت و گفت خدا رحمتش کنه من


پرسیدچی شده؟بی قواره گفت میگن یه مرد بوده داشته ازخیابون رد


میشده ماشین زده بهش.راننده میگفت که هر چی بوق زده حواس مرده


نبوده رفتم دیدم بد جور زده بهش اینقدر ضربه شدید بوده هنوز از چشمهای 


مرده اشک میاد.راستی سر کوچه شما بود مادرت این ها اومده بودن بیرون

 

یواشکی رفتم تا   نبیننم و بعد گازشو گرفت و با من که عشق اون بود نه


مال او رفتند و در امتداد خیابان گم شدند.اون با صدایی که برای سحر بیدارش


میکرد از خواب پرید و نفس نفس میزد.رو پیشونیش پر عرق بود.اون با خود


اندیشد که خدا رو شکرخواب بود.اما چه خواب وحشتناکی.خدا نکنه تو


بیداری اتفاق بیافته. فکرش از همون موقع مشغول شد ولی به من هیچی


نگفت آخه طاقت ناراحتی و نگرانی من رو نداره اون.حتی به اندازه سر


سوزنی


 

نوشته شده توسط من و اون در پنجشنبه هفدهم مرداد 1392 ساعت 11:59 موضوع | لینک ثابت


تولدت مبارک(مطلبی از اون)

 

فونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا سازفونت زیبا ساز

 

 

تو وجودت واسه من یه معجزه ست

مثل تو هیچ کجا پیدا نمیشه

روز میلاد قشنگت میمونه

توی تقویم دلم تا همیشه

 

تولـــــدت مبارک بهترینم

 

 

 

یک سال بزرگتر شدی ، هنوز آدم نشدی؟ تا کـــی میخوای فرشتـــه بمونی   سالروز زمینی شدنت مبارک

 

 تصاویر زیباسازی TopBloger.com تصاویر زیباسازی وبلاگ

 امروز سالروز تولد توست و من برایت هدیه ای

 

نخریده ام زیرا آنچه خریدنی است بی شک ٬لایق تو

 

نیست نمی دانم با کدام جمله “دوستت دارم” را

 

برایت انشا کنم اما کاملتر از این چیزی ندارم

 

پس فریاد میزنم 

 

دوستت دارم ، تولدت مبارک

 

تصاویر زیباسازی ، كد موسیقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نویسان ، تصاویر یاهو ، پیچك دات نت www.pichak.net

 

  تصاویر زیباسازی وبلاگ،قالب وبلاگ،خدمات وبلاگ نویسان،آپلودعكس، كد موسیقی، روزگذر دات كام http://roozgozar.com

 

آرزو دارم که درجشن میلادت تک ستاره آسمان چشمانت

 

باشم تا در آغوشت طولانی ترین شبم را تقدیمت کنم 

 

                                                              

 

 7.gif    

امشب تولد توست


 

و باز من کنارت نیستم

 

میدانی گلم هیچ دردی بدتر از این نیست 

تولدت مبارک

 

 


 سبز ترین خاطرات ازآن کسانیست که در ذهنمان عاشقانه

 

دوستشان داریم پس ای سبزه زار من

تولدت مبارک

 


 

نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه سی ام تیر 1392 ساعت 11:33 موضوع | لینک ثابت


دلتنگتم(مطلبی از اون)

روزهاست از سقف لحظه هایم یاد تو چکه می کند

     اگرباران بند بیاید از این خانه می روم...

 

به خاطرداشتنت سالهاست با همه میجنگم

خداوندا مانده ام.نمیدانم از دست داده ام یا از دست

میروم؟که روزگار با من چنین میکند


میترسم از وقتی که  یه روزی یه جایی از کنارم رد بشی و...

اینو بدون من طاقتشو ندارم

که سال ها بعد  بی تفاوت از کنار هم بگذریم و 

در دل بگوییم :   

آن غریبه ! چقدر آشنای خاطراتم بود ! 

نه به این اتفاق نمی شود فکر کرد.میدانی فکر کردنش هم آزار دهنده است

 

سالهاست به این نتیجه رسیده ام که نباید خود را تو قلب هیچ آدمی چپاند 

میدونی چرا؟چون جا نمی شه ، و فقط تنها نتیجه اش چروک  شدن

است .فقط  چروک شدن!

چند روزیست دست هایم را با چند کتاب و نوشته، سرگرم کرده ام اما

 

گول نمی خورندهیچ چیز معجزه ی دست های تو نمی شود!

 

دلتنگتم لامصب.دلتنگت


 

نوشته شده توسط من و اون در شنبه بیست و دوم تیر 1392 ساعت 15:23 موضوع | لینک ثابت


دلم برات تنگ شده

 

تصویر اصلی را ببینید

تصویر اصلی را ببینید

تصویر اصلی را ببینید

 

 

 

 

 

دلم تنگ است این شبها یقین دارم که میدانی.صدای غربت من را ز احساسم تو می خوانی

شدم از درد تنهایی گلی پژمرده و غمگین.ببار ای ابر پاییزی که دردم را تو میدانی

میان دوزخ عشقت پریشان و گرفتارم.چرا ای مرکب عشقم چنین آهسته میرانی

تپش های دل خسته چه بی تاب و هراسانند.به من آخر بگو ای دل چرا امشب پریشانی

دلم دریای خون است وپر از امواج بی ساحل.درون سینه ام آری تو آن موج هراسانی

هماره قلب بیمارم به یاد تو شود روشن.چه فرقی می کند اما تو که این را نمی دانی

                

                   لحظه شماری میکنم ،برای دیدارت.لحظه هایم تمام شد چه کنم؟

 

می دانی من من می ترسم از اینكه روزی یك جایی من و تو خیلی دور از هم شب و روز در آغوش یك غریبه

بی قرار هم باشیم و بعد از هر بار هم آغوشی به یاد آغوش هم بیصدا گریه كنیم !

                     

              چقدر دردناک خواهد بود آنروز


 

نوشته شده توسط من و اون در شنبه هشتم تیر 1392 ساعت 17:25 موضوع | لینک ثابت


آهای عشق ادرکنی

 
 

مجنون شدم که راهی صحرا کنی مرا
گاهی غبار جاده ی لیلا، کنی مرا
کوچک همیشه دور ز لطف بزرگ نیست
قطره شدم که راهی دریا کنی مرا
پیش طبیب آمده‌ام، درد می‌کشم
شاید قرار نیست مداوا کنی مرا
من آمدم که این گره ها وا شود همین!
اصلا بنا نبود ز سر وا کنی مرا
حالا که فکر آخرتم را نمی­کنم
حق می­دهم که بنده دنیا کنی مرا
من، سالهاست میوه ی خوبی نداده‌ام
وقتش نیامده که شکوفا کنی مرا
آقا برای تو نه ! برای خودم بد است
هر هفته در گناه، تماشا کنی مرا
من گم شدم ؛ تو آینه‌ای گم نمی‌شوی
وقتش شده بیائی و پیدا کنی مرا
این بار با نگاه کریمانه‌ات ببین
شاید غلام خانه زهرا کنی مرا

 

آقا قسم به جان شما خوب می شوم                 باور کنید آخرش به خدا خوب می شوم

حتی اگر گناه خلایق کشم به دوش                    با یک نگاه لطف شما خوب می شوم

این روزها ز دست دل خویش شاکیم                   قدری تحملم بنما خوب می شوم

من ننگ و عار حضرتتان تا به کی شوم                کی از دعای اهل بکا خوب می شوم

با یک دعای مادردلسوز و مهربان                        ام الائمه جوان خوب می شوم

جمعی کبوتر حرم فاطمه شدند                          من هم شبیه آن شهدا خوب می شوم

من بدترین غلام حقیر ولایتم                              ای بهترین امام بیا خوب می شوم

با این همه بدی به ظهورشما قسم                     با یک نسیم کرب و بلا خوب می شوم

 


 

نوشته شده توسط من و اون در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1392 ساعت 15:53 موضوع | لینک ثابت


ای عشق دوست دارم(طلبی از اون)

      ای عشق دوستت دارم

 عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

 زماني كه تورا ديدم قشنگ ترين لحظات عمرم بود.

 

اگربراي همه ي دنيا يك نفرباشي.براي من همه ي دنيايي.

 

تو هدیه گرم خداوندی در سردترین روزهای زندگی
عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

   بهترين وزيباترين هديه معبود درطول هستي ام .تو هستي.

 

بي جهت نيست كه دركنج دلم جاداري خوشگلي.با نمكي ودوچشم زيبا

 

داري.


عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

ازآن روزكه ديدم روي ماهت شدم عاشق چشم می شی ات

 

يري بودي من هم نشانه  زدی تیری به قلبم بانگاهت عاشقانه.


عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)


 آنکه خواهدمن وتو ما نشويم خانه اش ويرانه باد.

 

مي دوني چرا رنگ غروب سرخه؟!

 

چون خورشيدوقتي مي بينه من تورا دارم آتيش مي گيره



عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

به من مي گن براي رسيدن به عشقت بايد از همه دنيا بگذري ولي

 

نمي دانند كه تو همه دنياي مني.


عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)


فراموشم نكن هرگز فراموشت نخواهم كرد تودرمن آتشي هستي كه

 

خاموشت نخواهم كرد.



عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

 با ورودتو به قلب كوچكم زندگي ام معناي ديگري يافت!

عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)


با خودم عهد بستم بارديگركه تورا ديدم بگويم از تو دلگيرم ولي باز تورا ديدم

 

و گفتم بي توميميرم.

عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)
   هرگاه قادر به شمردن قطرات باران شدي آن گاه خواهي فهميد كه چقدر

 

دوستت دارم.

عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

زندگی عشق است ، عشق افسانه نیست
عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

آنکه عشق را آفرید دیوانه نیست



عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)


                 عشق آن نیست که کنارش باشی                               

عکس های منتخب احساسی و رمانتیک (3)

 


 

نوشته شده توسط من و اون در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1392 ساعت 17:9 موضوع | لینک ثابت


خودم و خودت

         
 

سلام خدا جون فکرمیکنم خیلی ازتو دور شدم تمام تلاشمو می کنم که

بتونم خودمو به تو نزدیک کنم ولی نمی دونم که چرا دور میشم از تو. 

خوب بودن خیلی سخته ولی خیلی از بنده هات واقعا خوبن بعضی اوقات با

خودم میگم کاش من جای اونا بودم ولی هیچ کسی نمی تونه جای دیگری

باشه اما با این همه بازم شکرت که نذاشتی راه اشتباه رو برم به موقع به

دادم رسیدی فقط خودم و خودت میدونیم که چی گذشت به من.فقط تو

بودی که وقتی بهت گفتم قبولم کردی گفتی از اول شروع کنم یه شروع

دوباره منم قول دادم و از اول شروع کردم ولی باز هم کوتاهی کردم خودت

می دونی چی میگم منی که ادعام میاد خیلی خوش قولم ولی به تو که

خیلی خوبی بد قولی کردم می دونم خیلی بدم ولی نمی فهمم با این

همه بدی که دارم چرا اینقدر همیشه مواظب منی وقتی صدات می کنم

جوابمو میدی اما هر موقع تو منو صدا میکنی من نیستم وقتی می گی

نکن من انجام میدم نمی دونم چه حکمتی داشت که به دنیا بیام توی

زندگی خیلی چیزها وجود داره ولی من هنوز نفهمیدم حکمت وجودی

هیچکدام رو.خدای خوبم می دونم کمکم کن همیشه میگم دوست

دارم ولی از تو میخوام کمک کنی این عشق باطنی باشه باطنا دوستت

داشته باشم به حرفت گوش بدم و یقین داشته باشم که همیشه هستی

هر ثانیه هر دقیقه و هر ساعت کنار منی

                      

                          فقط خودت...فقط خودم

 

خدایا به هر طرف که مینگرم باز هم تو و قدرت لایزال توست که به چشم

می آید ممنون که همیشه به فکر منی ممنون از تو که همیشه جلوی هر

چیزی که به ضررم هست رو میگیری.ممنون  که همیشه دوستم داری

میدونم که دوست داری بهترین ها مال من باشه.پس منتظر همه ی بهترین

ها از طرفتم و به همین دلیله که اعتقاد دارم:              

وقتی سعی میکنی و کاری انجام نمی شه، حتما خیری توش هست !

 وقتی کسی را از دست می دی ، حتما لیاقتت رو نداشته !

وقتی تو زندگیت ، زمین بخوری حتماً چیزی بوده که باید یاد بگیری !

وقتی بیمار می شی ، حتماً جلوی یک اتفاق بدتر گرفته شده !

وقتی دیگران بهت بدی می کنند ، حتماً وقتشه که تو خوب بودن خودتو

نشون بدی !

وقتی اتفاق بد یا مصیبتی برات پیش می یاد،حتماً داری امتحان پس می

دی !

وقتی همه درها به روت بسته می شه،حتماً خدا می خواد پاداش بزرگی

بابت صبرو شکیبایی بهت بده!

وقتی سختی پشت سختی می یاد ،حتماً وقتشه روحت متعالی بشه !

وقتی دلت تنگ می شه ، حتماً وقتشه با خدای خودت تنها باشی ...
 

و وقتی هنگامه تنها شدی بهش بگو:

خدا جون با توام، با تو که بر همه چیز سروری و از راز دلها آگاه. پاکتی از

کلمه.جعبه ای از لبخند.نامه ای برایم بفرست.
 
با توام،اوستا کریم:

یک دل قلابی یک دل خیلی بد چقدر می ارزد؟

من که هرجا رفتم.جار زدم:

شده این دل حراج.بدوید.یک دل مجانی.قیمتش یک لبخند به همین ارزانی...

هیچ وقت اما.هیچ کس قلب مرا قرض نکرد.هیچ کس دل نخرید...

 
پس بیا،این دل من ،مال خودت.من که دیگر رفتم.ببر این دل را
تو.تو که زیباتر

از هر زیبائی.تو ببر دنبال خودت..

 

  ای آدمها بدونیدخدا فقط متعلق به آدم های خوب نیست. خدا خدای آدم

های خلافکار هم هست و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی

نمیگذارد و میداند که چه کسی عزیزتر است.

  
او اِند لطافت .... اِند بخشش ... اِند بیخیال شدن ....  اِند چشم پوشی و

رفاقت است."

    عجب دیالوگ غریب و اثر گذاری است این دیالوگ فیلم مارمولک 

هی خداجونم.شکرت.من عاشقانه برای توام.بهم کمک کن که ندانسته یا

دانسته دل کسی رو نشکنم..خدایا گناهان زبان خیلی زیاده..کمک کن زبانم

همیشه مشغول به ذکرت باشه.خودت افسار زبانم رو در دست بگیر.خدایا

شکرت.شکر که مرا دوست داری.عاشق توام.من محبتت رو میفهمم.حتی

ازفاصله های دور.

+


 

نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1392 ساعت 14:29 موضوع | لینک ثابت


مطلبی از اون

دیری است که فراموش کرده ام خود را و برای دل نوشتن را.نمی دانم از جبر زمان است

یا از اختیار فکر کردن!فقط این را میدانم که دیگر دستم یارای نوشتن نمی دهد از آنچه

درون ذهنم جاریست.

پرم از خاطرات گذشته

خالیم از آینده

دنبال راه حلی میگردم که خاطراتم را در همان  گذشته نه چندان دور باقی بگذارم بلکه

غبار زمانه بر رویشان بنشیند بلکه رها شوم از این درد تنهایی! و این گونه است که

دردهمدم هر روزه من شده درد و درد و درد. روی لبانم محسوس است بوسه هر روزه درد.

و این درد است که مانده و می ماند و این درد است که...

 طاقتم تمام شده و درد و درد و درد است که هر روز و هر روز از نو آغاز می شود. تنها تن

رنجورمن. تنها تن خسته من.تنها تن زخم خورده من.تنها و سرگشته دردی را با خود میکشد.

دردی در اوج بودن.

درد حاشا کردن

درد تنهائی

پس بگذار و بگذر و یادم را نیز دیگر با خویش نداشته باش.آه چه از جانم میخواهی خدایا؟  

خدای من سکوتم را هم گم کردم خدای من بد ترین حس حس نسیمی است که هر بار به

چهره ام می خورد میدانی یا آور سیلی سکوت برایم است و چه دردناک است این سیلی

  خدایا هر روز من با درد ضربه سیلی  از خواب بیدار می شوم و این سیلی است که

به رخم می کشد که سکوت هم مرا را تنهاتر کرده اما خدایا پاک کن ضرب دستت را

روی صورتم و پاک کن جوی خاطراتم را که لجن گرفته است.خدایا همه  به من و

دلواپسیهایم می خندند.باخودمیگویم:

بگذارتا بخندند خوشحالم که باعث شادی دیگران هستم. چه می گویی خداوندا؟آری آری

میدانم  که شادی دیگران شادی توست وکسی که دیگران را بخنداند و شادکند تورا شاد کرده

اما بدان این را که حتی تو هم  جوی خاطرات گل گرفته ام را به حال خود رها کردی!!!

 عزیز ربا ای بیکران.هدف از گفتار من تنها تخلیه حس مزخرف صدای تازیانه ای است که

هرروز وشب بربدن نحیف و رنجورم ضربه میزند و با تمام این دردها و زخمها که بر جانم

نشسته بارخدایا فقط یک چیزت را شددیدا می ستایم این که تو هم مثل من

                                         تنهای تنهایی 


 

نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه شانزدهم اسفند 1391 ساعت 17:14 موضوع | لینک ثابت


بیا سیگاری آتش بزن(مطلبی از اون)

پریشب که مثل همیشه بی خوابی به سرم زده بود و دلم خیلی گرفته بود بارون  هم

نرم نرم می بارید  شب از نیمه گذشت رفتم بالکن پرده روکنار زدم  نسیم

خنکی هم راه با قطرات ریز بارون پوست صورتم رو نوازش کرد با خود اندیشیدم:

وای که چه دلنشین است صدای قطره های بارون در دل سکوت شب آن هنگام

که بهار دلتنگ می شود و آسمان به گریه می افتد پس من که پائیزی ام من که خزان

زده ام باید سیل جاری کنم نمی دونم چرا هر وقت بارون می باره دل من هم هوای

پریدن و هم هوای با تو بودن به سرش می زنه

یک نخ سیگار روشن می کنم پکی به سیگارم می زنم دود فضای بالکن را پرمی کنه

حالا بهترشد آتیش بدون دود که نمی شه سیگار به دادم رسید آخه دلم آتش گرفته

بود ولی دودش در قفس سینه ام حبس شده بود نفسم داشت بند می اومد قلبم

داشت خفه می شد و این سیگارکه به گفته اطباء ماده ممات من است باز مثل 

همیشه ناجی قلب شکسته ام شد.

راستی ای من. دیگرسرزنشم نکن سیگارقاتل من نیست ناجی من است اگر خوب

بنگری   این هم دود سیگارنیست بلکه دودی است که آتش درونم تولید می کند

نمی دانم درک می کنی یا نه؟

میدانی باید آتش بگیری تا که بدانی چه می کشم احساس سوختن به تماشا نمی

شود.

خدایا! کمکم کن چون به تو پناه آوردم چون میدونم که  اگه یکی باشد برای

حمایت کردن برای  درک کردن بی پناهان آن یکی توئی.

خدایا سرگردانم! راهنمایم باش آواره ام! پناه گاهم باش تنهایم! همدمم باش بی

کسم!یار و یاورم باش زخمی ام!مرهمم باش کریما!تشنه ام،عطش دارم،می سوزم!   

خدایا!به هردری می رسم می گویند خداوند ازروی حکمت آن را بسته

آنقدربا درهای بسته مواجه شدم که در رحمتت را گم کرده ام!خدایا!تا به کی حکمت؟

پس رحمتت کجاست؟

رحیما!درهایی را که بخاطرحکمتت بسته ای از روی رحمتت بازکن.

برمن مسکین رحمی کن آغوشت را بگشا که من به آغوش گرمت نیازدارم دست

نوازشت را برسرم بکش بگذارتا سر بر شانه هایت بگذارم و بغضی را که سال هاست

گلویم را می فشارد بشکنم بگذاربغضی که یک عمرمحکوم به سکوت کرده دهان

بازکند،فریاد بزند خدایا!دستان سردم را بگیر بگذارآتش عشقت تمام وجوذم را بسوزاند

ولی خاکسترم را ازدامن کبریائیت متکان که گرد دامن معشوق بودن آرزوی من است

خدایا!مرا ازاین غصّه ها رها کن.قلب خزان زده ام را شکوفا کن بیا و در این شب تاریک

زیرنورمهتاب،بدون چتر و سرپناه دست در دست هم زیر باران قدم بزنیم و سیگاری

آتش کنیم میدانم ازدست آدمها دلت خون است و آتش گرفته بیا شایددوداین سیگار

مرهم سوختگی ات باشد؟

خدایا یک نخ سیگارروشن کن! 

سبحان الله سبحان الله سبحان الله

(البته خداوند منزّه است از آنچه که در وهم و خیال آید)


 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه هفتم اسفند 1391 ساعت 16:26 موضوع | لینک ثابت


43 هذیان از دلتنگی هام

 

۱-مدت هاست نه به آمدن کسی دلخوشم.نه از رفتن کسی دلگیر.بی کسی هم عالمی

دارد...
 
۲-خدایا!!!آنقدر تو خودم ریختم که از سرمم گذشت.دارم غرق می شم دستت کجاست؟!!
 
۳-هی روزگار من به درک خودت خسته نشدی از دیدن تصویر تکراری درد کشیدن من؟؟؟
 

۴-حرف دلت را امروز بزن!اگه امروز گفتی اسمش "حرف دل"اگه نگفتی فردا می شه

"حسرت"...!!!
 
۵-هییییییس!!!آروم حرف بزنید.غصه ها خوابیدن...!!!
  
۶-می دونی چیه؟دوست دارم های الکی حالمو بهم میزنه!یعنی اگه یکی صادقانه بهم بگه

ازت متنفرم بیشتر روم تاثیر میذاره!حتی ممکن عاشقش بشم...
 
۷-ارزان تر از آنچه بودی که فکرش را کنی اما.برای من گران تمام شدی!
 

۸- برایت سنگ تمام گذاشتم.افسوس که نمی دانستم!با همان سنگ ها نابودم می کنی.
 

۹-خدایا!!!حتما باید بمیریم تا روحمون شاد شه؟!نمیشه همین طوری یه حال بدی؟؟!
 
۱۰-تو ی این چند سال عمرم یه چیزو خوب فهمیدم گذر زمان هیچ چیز و حل نمی کنه فقط

ماست مالی میکنه...
 

۱۱-آنان که "عوض" شدنشان بعید است "عوضی" شدنشان قطعی است...شک نکن
  
۱۲-اینجا زمین است زمین گرد است تویی که مرا دور زدی فردا به خودم خواهی رسید

حالت دیدنی است...!
 
 ۱۳-شهامت می خواهد.سرد باشی و گرم لبخند بزنی!
 

۱۴-اونایی که میگن:

غصه نخور.همه چی درست میشه!!!همه پیکام به سلامتیشون اگه فقط یک بار بگن چه

جوری درست میشه؟؟!

 ۱۵-قفسه سینه ام تکه تکه شد.بس که سنگ دیگران را به سینه ام زدم!!!
 

۱۶-حل شده ام مثل یک معما.راست می گفتی.خیلی ساده ام...!
 

 ۱۷-خسته ام!نه این که کوه کنده باشم...نه...دل کنده ام...
 

۱۸-درونم غوغاست...ساده میشکنم...با یک تلنگر کوچک...اینگونه نبودم... شدم...!
 
۱۹-لب هایم آلزایمر گرفتند.تو می دانی خنده چیست؟؟!
 

۲۰-هی رفیق...زخم هایت را پنهان کن اینجا مردم...زیادی با نمک هستند...
 
 ۲۱-خصلت آدما اینه که فراموش کارن و اگه تو نباشی...یکی دیگرو در آغوش دارن...
 
۲۲-هی " ر ا ه " آمدم با تو...هی " ه ا ر " شدی با من...

 ۲۳-گاهی وقتا واسه آروم شدن...باید بغض کرد...یه گوشه نشست و بلند بلند سیگار کشید...

  ۲۴-کوتاه ترین داستان دنیا!!!روزی روزگاری خدا مارا آفرید تا آدم باشیم...قصه ی ما به سر

رسید...خدا به خواستش نرسید...
 
۲۵-دیگر نفس نمی کشم...به جای نفس... سیگار می کشم
 
۲۶- تنهایی هم مد شده...همه به هم خیانت می کنند و بعد داد می زنند که تنهایم!!!
 

 ۲۷-من به تو نگاه می کردم و تو به ساعت... تو قرار داشتی و من بی قراری...
 

۲۸-یکی گردنش کبود میشه...یکی زیر چشمش...زندگی ها خیلی متفاوته...
 
۲۹-سوت پایان را بزنید!صداقت من حریف هرزگی زمانه نمی شود...قبول می کنم باخت را...!

 
۳۰-من و تو برای رسیدن به هم هیچ چیز کم نداریم...جز یک معجزه...
 
۳۱-پایانم نزدیک است...نبودنم را تمرین کن....
 
۳۲-دوباره از صفر شروع می کنم!تو خوبی هایم را از یاد ببر...!من... همه چیز را...

 ۳۳-دیگه از وفا میترسم...وقتی سگ گله را با گرگ دیدم...

۳۴-یادمان باشد:

بعضی از آدم ها ارزش خاطره شدن هم ندارند....

۳۵-ای دلم ضجه نزن صدایت را نمی شنود...در آغوش دیگری...سرش گرم است...


۳۶-سکوت می کنم به احترام آن همه حرف که در دلم مرد...

 ۳۷-از کنار تنهایی من که رد شدی گوش هایت را بگیر!اینجا...سکوت...آدم را کر می کند!!!
 
۳۸-اگه یکی دستتو گرفت و دلت لرزیدذوق مرگ نشو یه روز با دلت کاری می کنه که دستات

بلرزه...
 

۳۹-کشور من تنها جایی است که نجابت دوخته شده ات را بیشتر از صداقتت خریدارند!!!

۴۰-شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر شخصیت من چیزیه که من هستم اما برخورد من

بستگی داره به اینکه:"تو" کی باشی...
  
۴۱-خودمان را پیدا کنیم نیمه ی گمشده مان پیشکش!

 
۴۲-خوش به حالت آدم...!خودت بودی و حوایت!کسی نبود که حوایت را هوایی کند...!!!
 
۴۳-خواستم وقی آمدم چشم هایت را از پشت بگیرم...دیدم طاقت شنیدن اسم هایی که می

گویی ندارم
 


 

نوشته شده توسط من و اون در شنبه بیست و یکم بهمن 1391 ساعت 14:30 موضوع | لینک ثابت


سکوت سرشار از ناگفته هاست(یادی از احمدشاملو)

 

دلتنگی های آدمی را ، باد ترانه ای می خواند/رویاهایش را آسمان پر ستاره نادیده می گیرد

 

و هر دانه ی برفی به اشکی ناریخته می ماند/سکوت سرشار از سخنان ناگفته است

 

از حرکات ناکرده/اعتراف به عشق های نهان/و شگفتی های بر زبان نیامده

در این سکوت حقیقت ما نهفته است/حقیقت تو و من

 

برای تو و خویش چشمانی آرزو می کنم/که چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببیند

 

گوشی که صداها و شناسه ها را در بیهوشی مان بشنود/برای تو و خویش روحی که این همه را

 

در خود گیرد و بپذیرد/و زبانی که در صداقت خود ما را از خاموشی خویش بیرون کشد/و بگذارد از

 

آن چیزها که در بندمان کشیده است/سخن بگوییم

 

گاه آنکه ما را به حقیقت می رساند/خود از آن عاریست/زیرا تنها حقیقت است که رهایی می

 

بخشد.
 

از بخت یاری ماست شاید، که آنچه که می خواهیم/یا به دست نمی آید/یا از دست می گریزد

 

می خواهم آب شوم در گستره ی افق/آنجا که دریا به آخر می رسدو آسمان آغاز می شود

 

می خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته یکی شوم

 

حس می کنم و می دانم/دست می سایم و می ترسم/باور می کنم و امیدوارم/که هیچ چیز با آن

 

به عناد بر نخیزد/ چند بارامید بستی و دام برنهادی/تا دستی یاری دهنده / کلمه ای مهر

 

آمیز/نوازشی یا گوشی شنوا به چنگ آری؟/چند بار دامت را تهی یافتی؟/از پای منشین/آماده

 

شو! که دیگر بار و دیگر بار دام باز گستری ...

 

پس از سفر های بسیار و/عبور از فراز و فرود امواج این دریای طوفان خیز/بر آنم که در کنار تو

 

لنگر افکنم بادبان برچینم /پارو وانهم / سکان رها کنم/به خلوت لنگرگاهت در آیم/و در کنارت پهلو

 

بگیرم/آغوشت را بازیابم/استواری امن زمین را زیر پای خویش

 

پنجه درافکنده ایم با دستهایمان به جای رها شدن/سنگین سنگین بر دوش می کشیم بار دیگران

 

را به جای همراهی کردنشان!/عشق ما نیازمند رهایی است نه تصاحب/ در راه خویش ایثار باید نه

 

انجام وظیفه...

 
هر مرگ اشارتی است به حیاتی دیگر/این همه پیچ / این همه گذر / این همه چراغ / این همه

 

علامت/و همچنان استواری به وفادار ماندن به راهم/خودم / هدفم / و به تو!/وفایی که مرا و تو را

 

به سوی هدف را می نماید

 

جویای راه خویش باش از این سان که منم/در تکاپوی انسان شدن/در میان راه دیدار می کنیم

 

حقیقت را آزادی را / خود را/در میان راه می بالد و به بار می نشیند/دوستی ای که توانمان می

 

دهد/تا برای دیگران مأمنی باشیم و یاوری/این است راه ما / تو و من

 

در وجود هر کس رازی بزرگ نهان است/داستانی ، راهی ، بی راهه ای/طرح افکندن این راز

 

راز من و راز تو ، راز زندگی/پاداش بزرگ تلاشی پر حاصل است

 

بسیار وقت ها با یکدیگر از غم و شادیِِِ خویش سخن ساز می کنیم/اما در همه چیز رازی نیست

 

گاه به سخن گفتن از زخم ها نیازی نیست/سکوتِ ملال ها از راز ما سخن تواند گفت

 

به تو نگاه می کنم و می دانم/تو تنها نیازمند یک نگاهی تا به تو دل دهد/آسوده خاطرت کند

 

بگشایدت تا به درآیی/من پا پس می کشم/و درِ نیم گشوده به روی تو بسته می شود

 

پیش از آنکه به تنهایی خود پناه برم/از دیگران شکوه آواز می کنم/فریاد می کشم که ترکم گفتند!

 

چرا از خود نمی پرسم:کسی را دارم که احساسم را/اندیشه و رویایم را/زندگی ام را با او قسمت

 

کنم؟آغاز جدا سری شاید از دیگران نبود. 

 

بی اعتمادی دری است/خودستایی چفت و بست غرور است/و تهی دستی دیوار است و لولاست

 

زندانی را که در آن محبوس رآی خویشیم/دلتنگی مان را برای آزادی و دلخواه دیگران بودن

 

از رخنه هایش تنفس می کنیم

 

تو و من توان آن را یافتیم تا بر گشاییم/تا خود را بگشاییم/بر آنچه دلخواه من است حمله نمی برم

 

خود را به تمامی بر آن می افکنم/اگر بر آنم تا دیگر بار و دیگر بار بر پای بتوانم خواست/راهی به جز

 

اینم نیست!

 
ازکسی نمی پرسند چه هنگام می تواند خدانگهدار بگوید/از عادات انسانیش نمی پرسند ،

 

ازخویشتنش نمی پرسند/زمانی به ناگاه باید با آن رودرروی درآید/تاب آرد / بپذیرد/وداع را / درد

 

مرگ را / فروریختن را/تا دیگربار بتواند که برخیزد
 

گذشته می گذرد/حال ،طماع است/آینده هجوم می آورد/بهتراست بگویمت/برگذشته چیره

 

شو/حال را داوری کن و وآینده را بیاغاز
 

 

وقتی که مرگ ما را برباید - تو را و مرا-/نباید که درپایان راهمان/علامت سوالی برجای بماند/تنها

 

نقطه ای ساده / همین وبس/چرا که ما درحیات کوتاه خویش/فرصت های بی شماری داریم که

 

دریابیشان.

                                    سکوت سرشار از ناگفته هاست


 

نوشته شده توسط من و اون در سه شنبه هفدهم بهمن 1391 ساعت 13:4 موضوع | لینک ثابت


اون میخواد که ببخشیش ای من

میدونم خیلی خسته ای من.خیلی خوب خوبی هایی که در حقم کردی رو

 

یادمه.یادمه نگرانی هات.یادمه چطور مواظبم بودی اما چرا حالا دیگه به من

 

حق نمیدی که مواظبت باشم نگرانت باشم فکر میکنی همه چیز شکه ؟نه

 

عزیزم شک نیست فقط نگرانیه.دوست داشتم درک کنی ولی درک نکردی

 

البته تو هم حق داری.

 

میدونم که میدونی این چند مدت از گل نازک تر بهت نگفتم فقط ازت یک

 

چیز خواستم بهم گفتی شکاک.امیدوارم یک روز بفهمی چقد نگرانت هستم

 

و نگرانت بودم دیشب خیلی دلم میخواست شونه هاتو داشتم و روش زار

 

زار گریه میکردم کلی حرفای آرامش بخش برات میزدم که دلخوری های

 

این روزها از دلت بیرون بره. میدونم دلتنگی هاتو.میشناسم غمهاتو داری با

 

خودت میگی:

 

چرا زندگي من اينجوري شده خدا ؟ چرا همش شده غم و غصه  گريه و

 

دوري و دلتنگي غم نبودن غم نداشتن و هزار تا چيز ديگه  چرا من شاد

 

نيستم ؟ چرا زندگي نمي كنم ؟چرا نبايد چيزهايي رو كه مي خوام داشته

 

باشم؟  چرا هميشه بايد غم تو چشام باشه كه حتي رهگذر ها هم بفهمن

 

كه من درد دارم يعني اینقدر قيافه ام  غمگين شده ؟ چند وقته به خودم

 

درست نگاه نكردم ؟ چند وقت درست فكر نكردم ؟ خدايا چرا من اينجوري

 

شدم ؟ باور كن خودمم دوست ندارم ؟

 

يادته نصيحتم مي كردي آره تو هميشه هر وقت به هم مي ريختم  و باهات

 

حرف مي زدم و گريه مي كردم دلداريم مي دادي نصيحتم مي كردي مي

 

گفتي اينا امتحانهاي خداست خدا داره امتحانت مي كنه.آخه چقدر ؟ آخه

 

چرا ؟  دلم گرفته ،اعصابم خورده ،نمی دونم باید چیکار کنم ،نمی دونم چی

 

درسته چی غلط ،دیگه نمی دونم باید چیکار کنم ، هر سازی این زمونه زد

 

باهاش رقصیدم ، خسته شدم می خوام واسه خودم زندگی کنم اونجور که

 

دلم می خواد اونطور که ازش راضی باشم ، دیگه کم آوردم دلم می خواد

 

کنج اتاقم بشینم و تو تنهایی خودم باشم و زار بزنم فکر کنم به خودم به

 

تو به همه چیز خدایا چرا من اینقدر ضعیف شدم؟چرا اینقدر از تو دور شدم؟

 

چرا تنهام گذاشتي ؟ چرا نجاتم نميدي ؟ چرا كمكم نمي كني ؟ چرا به

 

كسي دل بستم كه مال من نيست ؟ چرا به كسي دل بستم كه مال من

 

نميشه ؟ چرا اینقدر منو امتحان مي كني  ؟ 

 

 

خدای من خدای خوب من کمکم کن.آرومم کن.منو به خودت نزدیک کن.فقط

 

 

تویی که می تونی آرومم کنی.دلم واسه اون روزهای خوب تنگ شده .دلم

 

 

واسه همه چی تنگ شده.دلم واسه خودم تنگ شده.آیا این حرف هات

 

نیست.گل یاسم؟ 

 

میدونی گل یاسم:

 

سرم درد می کنه سرم داره میترکه ،چشام می سوزه و درد میکنه فکر کنم

 

اشکم داره خشک میشه از بس باریده ،دیشب بدجوری دلم گرفته بود

 

و بهم ریخته بودم و قاطی کردم ،همش با خودم فکر و خیال می کنم،خسته

 

ام خسته شدم از این وضع از این زندگی.خوبم اما در ظاهر.از درون دارم

 

داغون میشم ،حس می کنم دارم عذابت میدم حس می کنم دارم اذیتت

 

می کنم حس می کنم داری تحمل می کنه یه چیزی رو اما نمی دونم چی.

 

می دونم که منو دوست داری به اندازه اش کاری ندارم همین که دوستم

 

داری واسم کافیه،این دونستن ها و ندونستن ها همه عذابم میده من

 

خیلی اذیتت کردم شرمندتم تو واقعا صبوری کردی

 

میدونی گل یاسم:

 

صداي قدم‌هاتو هنوز هم مي‌شنوم

 

آن‌روزها عاشقانه که با هم گام برمي‌داشتيم.یادته؟

 

شب‌ها ستاره بوديم در آسمان یادته؟

 

هر صبح مي‌رفتيم  تا رسيدن به خورشيد یادته؟

 

آن‌روزها در کنار هم، به شماره‌ي قدم‌هامون فکر نمي‌کرديم.یادته؟

 

آن‌روزها هيچ‌چيز اهميت نداشت یادته؟

 

هيچ‌چيز به اندازه‌ي تو و من اهميت نداشت یادته؟ 

 

اما اين‌روزها سکوت رو حس مي‌کنم و مي‌دونم که میدونی فاصله‌ها را

 

دوست ندارم. در اين‌روزها من تمام دقايق و ثانيه‌ها را مي‌شمارم، تا رسيدن

 

به تو.

 


 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه نهم بهمن 1391 ساعت 16:20 موضوع | لینک ثابت


کاش میشد

  

 بگذار اعتراف کنم که بدجور دلم برایت تنگ شده فکر نکن بی وفا هستم ، دلم از سنگ

 

نشده.اعتراف میکنم اینک در حسرت روزهای شیرین با تو بودنم باور نمیکنم اینک بی

 

توام کاش میشد دوباره بیایی و یک لحظه دستهایم را بگیری کاش میشد دوباره بیایی و لحظه

 

ای مرا ببینی تا دوباره به چشمهایت خیره شوم ، تا بر همه غم و غصه های بی تو بودن چیره

 

شوم.کاش میشد دوباره بیایی و لحظه ای نگاهت کنم ، با چشمهایم نازت کنم در حسرت

 

چشمهایت هستم چشمهایی که همیشه با دیدنش دنیایم عاشقانه میشدبگذار اعتراف کنم

 

که بدجور دلم هوایت را کرده در حسرت گرمی دستهایت ، تا کی باید خیره شوم به عکسهایت

 

هنوز هم عاشقم ، عاشق آن شانه هایت. میدانی به بهانه گیری هایت نیز راضی بودم ،کاش

 

بودی و من دیگر از سردی نگاهت شاکی نبودم.هر چه خواستم از تو بگذرم از همه چیز

 

گذشتم جز تو ، هر چه خواستم فراموشت کنم همه را  فراموش کردم جز تو . چشمهایم را

 

بستم و خواستم بگویم بی خیال ، بی خیالت نشدم و به خیالت تا جایی که فکرش هم نمی

 

کنی رفتم.میخواستم با تنهایی کنار بیایم ، دلم با تنهایی کنار نیامد، میخواستم دلم را راضی

 

کنم ، یاد تو بازم به سراغم آمد ، میخواستم از این دنیا دل بکنم ،

 

دلم با من راه نیامد 


 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ساعت 14:16 موضوع | لینک ثابت


ما مال هم هستیم

 

آرام باش ،ما تا همیشه مال هم هستیم ، همیشه عاشق و یار هم هستیم

 

آرام باش عشق من ، تو تا ابد در قلب منی ، تو همه ی وجودمنی  ، حرفی نمیزنم تا

 

سکوت باشد بین من و تو.خیره به چشمان تو می نگرم ، پلک نمیزنم تا لحظه ای از دستم نرود

 

تصویر نگاه زیبای تو. دستم درون دستهایت ، یک لحظه رها نمیشود تا نرود حتی یک ذره

 

از گرمای دستان لطیف تو. محکم فشرده ام تو را در آغوشم ، آرزو میکنم لحظه مرگم

 

هم همینجا باشد ، همین آغوش مهربانت.چه گرمایی دارد تنت عشق من ، رها نمیکنم تو

 

را تا همیشه باشی در کنار قلب من.قلب تو می تپد و قلب من با تپشهای قلبت شاد

 

است،هر تپشش فریاد عشق و پر از نیاز است.آرامم ، میدانم اینک کجا هستم ،

 

همانجایی که همیشه آرزویش را داشتم ،همانجایی که انتظارش را میکشیدم

 

و هر زمان خوابش را میدیدم. آن خواب برایم چه رویای شیرینی بود. در آغوش عشق ،

 

بی خیال همه چیز ، نه میدانم زمان چگونه میگذرد و نه میدانم در چه حالی ام تنها

 

میدانم حالم از این بهتر نمیشود ، دنیای من از این عاشقانه تر نمیشود گرمای هوس

 

نیست این آتش خاموش نشدنی.آغوش پاکت سوزی است که اینک من و تو را به این

 

حال و روز انداخته ، شوری است که اینک ما را به عالمی دیگر برده ،با تو گرم هستم

 

ولی نمیسوزم، ای خورشید خاموش نشدنی.همچو یک رود که آرام میگذرد،عشق ما

 

نیز آرام میگذرد و تویی سرچشمه زلال این دل.میدانم همیشه همینگونه که هستی

 

خواهی ماند،مثل یک گل به پاکی چشمهایت،به وسعت دنیای بی همتایت هوای تو را

 

میخواهم در این حال دلتنگی ،امواجی از یاد تو را میخواهم در دریای خاطره های به

 

یادماندنی.هم نفس منی، ای که با تو یک نفس عاشقم. همزبان منی، میدانی حرفی

 

نمانده جز سکوت بین من و چشمانت، که در این سکوت میتوان یک دنیا عشق را خواند

 
چه با شوق میخوانم چشمانت را و چه عاشقانه گرفته ایم دستهای هم را گفتی
 
 
دستهایم گرم است، باخودم گفتم این چشمهای   اوست که مرا به آتش کشیده است

 
هنوز هم نگاهم به نگاهت دوخته است،چقدر قلبت زیباست. درکنارتم.کنارتویی که
 
 
برایم از همه چیز بالاتری و از همه کس عزیزتر می خوانمت تا دلم آرام بماند
 


 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ساعت 14:7 موضوع | لینک ثابت


بشنو سکوتم را

 

در شهر بودم دیدم هر کس به دنبال چیزی می دود یکی به دنبال پول.یکی

 

به دنبال چهره دلکش.یکی به دنبال لحظه ای توجه چشمانی هرزگرد.یکی

 

به دنبال نان.یکی هم به به دنبال اتوبوسی! اما دریغ هیچکس دنبال خدا نبود

 

و من ماندم و خاطراتم خاطراتی که باید سطل سطل از چاه زندگی بیرون

 

کشید!خاطراتی که نه سر دارند و نه ته بی هوا می آیند تا خفه ات کنند.می

 

رسند گاهی وسط یک فکر گاهی وسط یک خیابان. سردت می کنند،داغت

 

می کنند میدانی خاطرات رگ خوابمان را بلدند،زمینت می زنند خاطرات تمام

 

نمی شوندبلکه تمامت می کنند.

 

دستم را پشت حصاری که از کلمات خالی ست، زندانی کرده ام. مثل

 

دلسوحته ای که در خیابان ها  فریاد می زد و حالا سال هاست که از کوچه

 

های این شهر دور است. دستم هر روز دیوارهای زندان را پی کلمات می

 

کوبد.

 

خیابان ها از فریاد خالی اند.روزهای سکوتم رسیده اند،روزهای در تراس

 

نشستن و چشم به آسمان دوختن.و تو نمیدانی سکوت با این آسمان چه

 

همخوانی زیبائی دارند مثل سمفونی های بتهون. روزهای با تو بودن گذشت

 

و رفت.اما هنوز آتش غم رفتنت در دلم خاموش نشده!

 



 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیست و پنجم دی 1391 ساعت 14:6 موضوع | لینک ثابت


دلنوشته های اون

گمشده ام ، در یک قفس سرخ  در یک باغ پر از گلهای سرخ محبت و عشق گمشده ام  در قلب یک عاشق  در قلب یک مجنون گمشده ام ، در یک آغوش گرم   درون دستهای گرم یک معشوق گمشده ام ، در آسمان و این دنیا من یک گمشده پر آوازه ام  یک گمشده در دنیای قلبها آری من همانم که مجنونم
 و تو همانی که سالها در جستجوی اویم من همانم که عاشقم   و تو همانی که همیشه در پناه اویم گمشده ام در  قلب سرخ
و مهربانت زنده مانده ام با عطر نفسهایت  آن صدای مهربانت  آری من همانم که تو میخواستی  و تو همانی که من آرزویش را داشتم  گمشده ام و دیگر نمیخواهم پیدا شوم  دلم میخواهد همیشه و همیشه  در این قلب مهربانت گمشده باشم ای نازنینم.
من و  تو در کنار هم ، تو در آغوش من و من غرق در احساساتم سکوت سهم این لحظه عاشقانه ، در قلبم فریاد میزنم عشق من دوستت دارم صادقانه هنوز چشمانم خیره به چشمان تو است دیدن چشمهای زیبایت آرامش من در این لحظه ی عاشقانه است هنوز هم سکوت  دستانت را میفشارم تو مرا میبوسی و من تو را در آغوش خودم میفشارم گرمای آغوش تو ، سر میگذارم بر روی شانه های تو سکوت را با صدای ترانه اشکهایم میشکنم تو گوش میکنی و با من همترانه میشوی تو اشکهای مرا پاک میکنی و من اشکهای تو را میبوسم گونه ی مهربان تو را  کاش میشد در کنار هم باشیم ، تا آخر دنیا نمیخواهم روزی بیاید که جدا از هم باشیم گفتم عشق ما بی پایان است قلبم تا همیشه گرفتار قلب عاشق تو است  حالا که بی تو زندگی برایش بی معنا است لحظه هایش بی تو همیشه گریان است پس مطمئن باش لحظه ای نیز نمیتوانم بی تو باشم من عاشق توام نمیتوانم لحظه ای جدا از تو باشم.میفشاریم دستانمان را در دستان هم و به انتظارت داشتنت می مانم.
 همه میدونیم که انتظار چه قدر سخته خصوصا یه وقت هائی مثل اینها:

 1.وقتی که ساعت ها منتظر یکی باشی که خیلی التماسش کردی بیاد

2.وقتی که منتظر یکی باشی ببینی با یکی دیگست

3.وقتی که چندین سال یکی رو دوست داشته باشی ولی بفهمی اون یکی

دیگرو میخواد

4.وقتی داری میری سر قرار زنگ بزنه بگه نشد بیام

5.وقتی با چشمای خیس بشینی پشت پنجره و به بارون نگاه کنی

6.وقتی که برای همیشه رفته باشه ولی بازم بگی اون میاد

7.وقتی که اشک تو چشمات حلقه زده باشه و تو روش نگاه کنی و

منتظرجوابش باشی

8.وقتی که با یه حسرت غریب تو چشاش زل بزنی و خدا  خدا کنی که تو فکرت

باشه

9. وقتی یه هفته ازت وقت بخواد که جوابتو بده

10. وقتی یکی که لیاقتشو نداره  بیاد دستشو بگیره وتو منتظر باشی که

بفهمه اصلا دوسش نداره

11.وقتی که نباشه ولی دلت براش تنگ شه

امید تو دل به آسمان بسته ام ، به یاد تو به آسمان نگاه میکنم ، میبینم ستاره

ها را میشمارم تک تک آنها را میدانی گلم:

به عشق تو شبها را تا سحر بیدار می مانم ، مینویسم درد دلم را ، تا فردا برایت بخوانم .به هوای تو به آسمان تاریک خیره میشوم تا شاید چهره ماه تو را ببینم.واقعیت این است که دلم برایت تنگ شده ، حقیقت این است که دلم به انتظار دیدن تو نشسته.دلتنگم عزیزم ، دلتنگ چشمهایت ، گرفتن دستهای مهربانت .به لحظه ای می اندیشم که بتوانم پرواز کنم و به سوی تو بیایم ، انگار که رویایی بیش نیست.به هوای تو در این شب دلتنگی سر به هوا شده ام ،انگار عمریست که دلتنگم ، ساده تر میگویم دلم میخواهد همیشه در کنارم باشی .ترانه عشق در گوشم مرا به یاد لحظه های قشنگ در کنار تو بودن می اندازد، گاه می اندیشم به لحظه های دیدار ، گاه میترسم از لحظه های دور از تو بودن .حرفهای قشنگت را ، درد دلهای شیرینت را که در قلبم مانده برای خودم زمزمه میکنم،تکرار میکنم تا احساس کنم تو برایم میخوانی قصه عشق را.دلتنگم ، به امید تو دل به آرزوها بسته ام ، به یاد تو ترانه عشق را زمزمه میکنم ، میخوانم و میدانم که دلت همیشه با من است.یک غروب دیگر و یک شب پر از دلتنگی ، کار ما عاشقان همین است ، دلتنگی و انتظار ، اما در مرام ما بی وفایی نیست عزیزم.به امید تو ای همنفس با تو نفس میکشم و با هر نفس عاشقانه میگویم که دوستت دارم عزیزم

 


 

نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه ششم دی 1391 ساعت 8:19 موضوع | لینک ثابت


اگه تو نباشی همه چیز بهم می ریزه

 

اگه تو نباشی همه چیز بهم می ریزه

آسمانی ترین زمینی.دلتنگ بی تابی های همیشگی هستم.دلتنگ

اشک های بی قرارت.یک روز حس می کنم تمام وجودم شده ای 

که اینگونه شاد و خوشحالم روزی قلبم از دوری تو به خود می پیچد

و تو را حتی در رویاها نیز نمی یابد لحظه هایی به زیبا یی  اشک از

چشمانم بر چهره ام می چکی و زمانی خانه ی قلبم را لبریز از عطر

حضور تو می بینم.چه دل انگیز و معطر می آیی و چه آرام و بی

صدا می روی.حضورت را می ستایم چون حضورت  مرا به اوج می رساند

 وقتی می بینمت  انگار دنیارو بهم دادن همه ی ناراحتی های

  فراموشم میشه .با خودم میگم:چقدر خوبه یک نفر توی این دنیا

هست که دلم با دیدنش می لرزه یک نفر هست که گرمی دستش

همه ی وجودمو داغ می کنه.یک نفر هست که همه ی دنیای

  منو پر کرده.با وجود تو دیگه هیچ خلاءای تو زندگیم احساس نمی

کنم. همین که پیشم میای حتی چند دقیقه  برام قد همه ی دنیا

ارزش داره خدایا کمکش کن سرحال باشه وقتی خوب و سرحال

می بینمت جون می گیرم.وقتی می بینم که لبخند می زنی و

شادی دنیای من پراز قشنگی میشه.پر از زیبایی می شه.

 خدایا به من مهربون من کمک کن.خیلی دوسش دارم.

انقدر دوسش دارم که اندازه ای نداره.

 خدایا مواظب من من باش.خیلی برام ارزش داره.خواهش می کنم 

میدونی من نازم دوستت دارم کمتر از خدا و بیشتر از خودم چون به خدا

ایمان دارم و به تو احتیاج!! دستانم تشنه ی دستان توست شانه هایت تکیه

گاه خستگی هایم با تو می مانم بی آنکه دغدغه های فردا داشته باشم

زیرا می دانم فردا بیش از امروز دوستت خواهم داشت!

بيشتر از آنچه كه تصور ميكني دوستت دارم وبيشتر از آنچه باور داري عاشق توهستم

بيشتر از هر عشقي بر تو عاشقم و بيشتر از هر ديوانه اي مجنون تو هستم.

عزيزم من محتاج تو هستم و بدون تو زندگي برايم مفهومي جز تاريكي و سياهي ندارد!

دوستت دارم چونكه ميدانم تو نيز مرا دوست ميداري ،دوستت دارم چونكه مرا باور داري و مرا

لايق آن قلب پر از محبتت ميداني!تنها آرزويم اين است كه تا آخرين لحظه زندگي ام در كنارتو

باشم و جز اين از خداي خويش هيچ آرزويي را ندارم عزيزم اين قلب كوچك و شكسته و پر از

عشق من تنها هديه اي است از طرف من به تو!از تمام دنيا تنها همين قلب كوچك را دارم ،

همين و بس!عزيزم تا پايان با تو مي مانم چونكه تنها تو هستي كه معناي واقعي عشق را به من

ابراز كردي و آموختي!آموختي كه عشق يعني تا پايان زندگي ماندن و تا پايان زندگي دوست

داشتن!عزيزم به جز تو كسي براي من دوست داشتني نيست وبه جز تو كسي لايق اين قلب بي

طاقت من نيست هر جاي دنيا كه هستي بدان كه در اين دنياي بزرگ كسي هست كه عاشق و

ديوانه تو مي باشد !هر جاي دنيا كه هستي بدان كه من به انتظار تو مي مانم تا تو را ببينم و

در آغوش خود بفشارم!عزيزم دنيا خيلي بزرگ است ، اين دنيا پر از عاشق و معشوق است ،

پر از ليلي و مجنون است، اما همه عاشقان يك سو ،و من و تو نيز يك سوي ديگريم!

عزيزم تو دومين قبله عبادت مني و در همه لحظه ها بعد از خداتو را عبادت ميكنم!

عزيزم بدون تو ،جايي در اين دنياي بزرگ ندارم ،و تنهاتر از من ديگر تنهايي نيست!

تو همان دنياي مني عزيزم ، به هر زيبايي هاي اين دنيا كه مي نگرم تو را ميبينم .

دوستت دارم عزيزم خيلي دوستت دارم ،آنقدر دوستت دارم كه ديگر هيچگونه جاي ابرازي

براي آن نيست!مستم از اين عشق تو ، و پريشانم از غصه هاي تو و گريانم از اشكهاي تو!

با تو پر از اميدم ، و رنگ خوشبختي را خوش رنگ از گذشته مي بينم با تو قلب من خوشبخت

ترين قلب دنياست ، با تو اين دنيا برايم همان بهشت است!عزيزم دوستت دارم … چون كه در

ميان اينهمه عاشقان توتوانستي بماني با قلبم ، بسازي با احساسم و درك كني زندگي ام را !

عزيزم دوستت دارم… چون كه اين قلب كوچك و پر از عشق مرادر قلبت طلسم كرده اي و

نگذاشتي هيچ كس ديگر قلب مرا از تو بگيرد !اينبار با فرياد ، با چشمهاي گريان ، با قلبي

عاشق ،با اراده و با احساسي پرا از دوست داشتن ميگويم كه دوستت دارم تا همه عاشقان فرياد

مرا بشنوند وبه من بنگرند و شرمنده شوند!

 اجازه هست بشم فدات؟

اجازه هست تو شعر من اثر بزاره خنده هات؟

اجازه هست از آسمون ستاره کش برم برات؟

اجازه هست بیای پیشم یه کم بگم دوست دارم؟

تو هم بگی دوستم داری؟

بریم تو باغ اطلسی بی رنج و درد و بی کسی

بهت بگم اجازه هست گل روی موهات بزارم؟

اجازه هست خیال کنم تا آخرش ماله منی؟

خیال کنم با رفتنت دل منو نمیشکنی؟

اجازه هست بشم فدات؟برم به قربون چشات؟

میدونی من عزیزم به همین دلایل هست که:

اگه تو نباشی همه چیز بهم می ریزه

                                                                 

 


 

نوشته شده توسط من و اون در شنبه دوم دی 1391 ساعت 16:27 موضوع | لینک ثابت


یا حسین(ع)

دهه اول محرم گذشت و خیلی ها هیئت هاشون رو جمع کردند و رفتند پی کارو بار و زندگی اما به نظر

من داغ آل ا... تازه داره شروع میشه تازه زمان درد و غم و مصیبت است پس شعری رو در ادامه جهت

ادای دین به ساحت مقدس ارباب بی کفن(ع) و شهدای کربلا و کاروان سالار عشق سلطان صبر زینب

(س)تقدیم میکنم باشد که در زمره نوکرهای آن امام همام(ع)قرار بگیریم انشاءا...


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه بیستم آذر 1391 ساعت 16:33 موضوع | لینک ثابت


ماه من غصه چرا؟گذران است چنین روزهائی

ماه من ، غصه چرا ؟!آسمان را بنگر ، که هنوز، بعد صدها شب و روزمثل آن روز

 

نخست گرم وآبي و پر از مهر ، به ما مي خندد !يا زميني را که، دلش ازسردي

 

شب هاي خزان نه شکست و نه گرفت !بلکه از عاطفه لبريز شد ونفسي از

 

سر اميد کشيدودر آغاز بهار ، دشتي از ياس سپيدزير پاهامان ريخت ،تا بگويد که

 

هنوز، پر امنيت احساس خداست !ماه من غصه چرا !؟!تو مرا داري و من

 

هر شب و روز ،آرزويم ، همه خوشبختي توست !ماه من ! دل به غم دادن و از

 

ياس سخن ها گفتن کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند ...ماه من ! غم و اندوه

 

، اگر هم روزي، مثل باران باريد يا دل شيشه اي ات ، از لب پنجره عشق ، زمين

 

خورد و شکست،با نگاهت به خدا ، چتر شادي وا کن و بگو با دل خود ،که خدا

 

هست ، خدا هست !او هماني است که در تار ترين لحظه شب، راه نوراني اميد

 

نشانم مي داد ...او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد ، همه زندگي

 

ام ،غرق شادي باشد ....ماه من !غصه اگر هست ! بگو تا باشد !معني

 

خوشبختي ،بودن اندوه است ...!اين همه غصه و غم ، اين همه شادي و شور

 

چه بخواهي و چه نه ! ميوه يک باغندهمه را با هم و با عشق بچين ...ولي از

 

ياد مبر،پشت هرکوه بلند ، سبزه زاري است پر از ياد خداو در آن باز کسي مي

 

خواند ،که خدا هست ، خدا هست و چرا غصه ؟ چرا !؟!


 

نوشته شده توسط من و اون در شنبه هجدهم آذر 1391 ساعت 9:32 موضوع | لینک ثابت


مطلبی از اون

 

لطفا همیشه اینجوری باش 

 

 

 

لطفا همیشه همینطوری باش 

میگی کدوم طوری؟

یعنی تو نمیدونی کدوم طوری؟



 

نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه یکم آذر 1391 ساعت 12:4 موضوع | لینک ثابت


عاشقی بی بهانه

تقدیم به او که نامش در ژرفای اندیشه ام می درخشد:

 

آنگاه که ناامیدانه چشم به در میدوزم.آنگاه که غم چون خوره ای به پیکر فرسوده ام شلاق درد

 

میزند و وجودم را نابود می سازد آنگاه که آتش دوریت خاکسترم می کند آنگاه که ناگزیرم مخفیانه

 

اشک بریزم آنگاه که رنج با نوای سوزناکش قلبم را در بوته های آتش ذره ذره می سوزاند ...

 

آنگاه که غم از درون قلب دیوانه ام ساز تنهایی مینوازد وآنگاه که آخرین کورسوی امید جای

 

خویش به ناامیدی و یأس می دهد فقط و فقط آرزو دارم   تـــــــــــــو  را داشتم .

 

برای دوست داشتن تو  برای با تو ماندن برای عاشقی کردن بهانه نمی

خواهم 

 

همین که دوستم داری همین که دلتنگ می شوی همین که سلام می

 

دهی همین که به دیدارم می آیی همین که دلواپسم می شوی همین که

 

دستانم را می گیری همین که با من می مانی. 

 

همه ی اینها بهانه است برای عاشق تو شدن دوست داشتنت و با تو ماندن. 

 

چه زیبا می گویی دوستم داری چه صادقانه می پذیرم چه صبورانه از

 

آرزوهایت برایم می گویی چه خیال انگیز آرزوهایت همه ی زندگی من می

 

شود  چه معجزه گر بر روی اشتباهاتم قلم می کشی.

 

چه رنگارنگ آمدنت را نقاشی می کنم  چه صمیمانه آغوشت را برایم باز می

 

کنی چه کودکانه در آغوشت جا می شوم  چه شیرین بی تابم می

 

شوی چه ساده دلتنگی می کنم چه سخاوتمندانه به رویم لبخند می

 

شوی چه بی قرار به نزدیکی تو می آیم چه مهربان نوازشم می کنی چه

 

آهسته به خواب می روم چه زود به من وابسته شدی چه زود به تو وابسته

 

شدم.

 

میدانی:

 

من برای عاشق تو شدن بهانه نمی خواهم

 

همیــــشه جایی در حوالی دلتــنگی من جــاری می شــوی جــاری می

 

شــوی در ابـــریِ چشــمانـــم و می بـــاری آنقــدر تا زلال شـــوم تا

 

آســمانی شــود هــوایِ دلــم آنقــدر که با همـــه روحـــم حــس

 

کنـــم داشتــــن تو می ارزد به تمـــام نداشــته هـــای دنیــــا

 

حسی زیبا و دوست داشتنی از داشتنت روحم را نوازش می کند  حسی بی

 

انتها از گرمای وجود تو ؛ که روحم را همچون شعله های آتش ؛ گرم و روشن

 

می سازد  و رد پای تو بر قلبم حک می شود ردپایی پرشور از دانه های

 

احساسی ناب ، که جلوه های زیبای زندگی را بر قلبم به جا می گذارد

 

جای حضور تو را، که به یاد داشته باشم همیشه همراهمی... 


 

نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 ساعت 17:37 موضوع | لینک ثابت


مطلبی از اون

خدایا:

دستانم خالی هستند و دلم غرق آرزوهاست یا به قدرت بی کرانت دستانم را

 

توانا گردان یا دلم را از آرزوها خالی گردان.

 

بغضی گلویم را می فشارد باز همان خستگی به سراغم آمده،باز همان حس

 

غریب تنهایی.گم شده ام و به دنبال راه فرار ازین حصار. حرفم نمی آید یعنی

 

اگر بیاید هم فایده ای ندارد نه تو می دانی من چه می خواهم نه خودم!

 

خدایا از من بگیر  آنچه که ذهنم را پراز جز تو می کند.باز بغضی در گلو دارم,باز

 

فریادی در سینه دارم.باز هم ندارمت.باز در دل می‌خواهمت.باز قطره اشکی

 

مانده در گوشه چشمی خسته,چشمی خسته از خواهش‌ها.بر چهره‌ای

 

خسته از پرسش‌هادر تنی خسته از دویدن‌ها با روحی خسته از

 

شکستن‌ها لبانم باز می‌شوند که بگویند:

 

برو ولی افسوس دلم فریاد می‌زند که نگو نگو,گویند:

 

از عشق کلمه‌ای می‌ماند

 

از زندگی شعری

 

از امید آهنگی

 

از آرزو ترانه‌ای

 

و بالاخره از دوستی، خاطره‌ای.

 

نمی دانم چرا  واژه هایم خیس شده اند.مثل آسمانی که این روزها می بارد

 

و اینک باران بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند چشمانم را نوازش می

 

دهدتا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم,عیب نداره زیر بارون بدون چتر،باید "

 

تنها " خیس شی.عیب نداره که کسی نیست " درد " هاتو بهش بگی .عیب

 

نداره گلم ، " خدا بزرگه " اونم تنهاست ، بدون شب بخیر می خوابه ، دوستت

 

دارم های تورو می شنوه و دلش برات تنگ میشه !حرفاتو به اون بزن ، زیره

 

بارون باهاش قدم بزن ، به درد و دلت گوش میده,میدونی گل یاسم :

 

وقتی بغض در گلو داری شکستن سکوت غیر ممکن میشود

 

وقتی بغض در گلو داری نگاه ها سنگین میشود

 

وقتی بغض در گلو داری گفتن سلام مشکل میشود

 

وقتی بغض در گلو داری نفس کشیدن دشوار میشود

 

وقتی بغض در گلو داری خندیدن زجر اور میشود

 

وقتی بغض در گلو داری گوش دادن سخت میشود

 

وقتی بغض در گلو داری هر چیز ساده ای،سخت و دشوار و گاهی غیر ممکن میشود

 

و من الان برای تو که این بغض را در گلوی من نشاندی

 

آرزو میکنم هیچ گاه بغض به سراغت

 

نیاید هیچ گاه...


 

نوشته شده توسط من و اون در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1391 ساعت 16:6 موضوع | لینک ثابت


پدر شيطان

 

 

  یکی بود ، یکی نبود. آن یکی که وجود داشت ، چه کسی بود؟ همان خدا بود وغیر از خدا

هیچکس نبود. این قصه را جدی بگیرید که غیر از خدا هیچ کس نیست .

امروز ظهر شیطان را دیدم !

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت…

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو

گذرانده اند…

شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد!

گفتم:…

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها

وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به

شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که

خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا

کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر

منی.

 


 

نوشته شده توسط من و اون در دوشنبه هشتم آبان 1391 ساعت 17:40 موضوع | لینک ثابت